خشکید از بی احساسی ،گلدان پشت پنجره
خنده پرپر گشته در پاییز گلدان پشت پنجره
غم مرا می خواند از پشت غبار پنجره
لحظه های غم بود فصل بهار پنجره
خشکید از بی احساسی ،گلدان پشت پنجره
خنده پرپر گشته در پاییز گلدان پشت پنجره
غم مرا می خواند از پشت غبار پنجره
لحظه های غم بود فصل بهار پنجره
در خیابان کلام هر روز پرسه می زنم
کوچه شک رو به دیوانگی باز است
خانه ها متروک است
همه ی شهر به تردید گمان های حقیقت کوک است
و در آن دور
درسیطره ی عقل و هوس
نت موسیقی تقدیر آهنگ تنهایی مرا می نوازد
حالا اما دیگه وقت رفتنه
جاده اسم من رو فریاد میزنه
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم؛ دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم، هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم:
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب...
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که ..................
من چه خوشبین بودم...
همه اش رویا بود...
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...
امشب میخواهم ذهن سنگینم را سبک کنم... سبک از اندیشه های
پوسیده و زهوار در رفته.... امشب میخواهم به جای اندیشه، هوای
تازه بوزد در ذهن نمورم.... اکسیژنِ خالصِ بی فکری!! هوای مرطوب
و نمناک و خنکی به بطنم برسد تا شاید نفسی کِشد این روح تبدارم....
و آنوقت شاید خدا را بیابم در پسِ لَختی، هوای تازه......
آن طرف تر از افق پنجره ای رو به خدا باز است
آن سوی پنجره پیر دختری افتاده بر تخت بازی سرنوشت زار زار می لرزد و می گرید
به صدای نسیم بهاری گوش کن
آری این همان صدای زجه های پیردختر است که با صدای نسیم درهم آمیخته
کجایند ساده دلان مکتب عشق
کجایند رهروان وادی عشق
فراموشی که در رسم درویشان نبود
این چنین بی وفایی که حق یاران نبود
با توام ای خورشید یخ بسته
که دگر گرمی به جانم نمیبخشی
آن حس غریبی که بدیدم به کجا رفت
آن مهربانی که به دلم دادی کو کجا رفت
نه هرگزنکنم باور از این قصه دنیا
باشد دل من می رود از پیش تو آخر
اما تو بدان یاد تو هرگز نرود از دلم آخر
با یاد تو نورانی ام و خسته وتنها
یا اینکه غمت را ببرم تا همان لحظه به بالا
بر من خرده مگیر ای دوست
دیگر هیچ آفتاب مبارکی بر دیوار خانه دلم نمی تابد
دلم خشکید از بس دردها پیچیدند به جانم
و کمر خم کردم در زیر گره های کور
در من آرزوی بهار آه چه دور.... چه پوشالیست.....
بال پرستوی وجودم شکسته است
چون که دگر آبرویم رفته است
بزن آن تیشه منحوس را بر ریشه ام
که دگر شوق پروازی نیست مرا
از حنجره من چه آه سردی می ریزد
ز حال و روز من تو هیچ ندیده ای
دست زمان نای مرا بسته است
سی سال از عمرم گذشته است
زنگار غم بر چهره ام بنشسته است
آخر دگر روح من خسته است
تارهایم از هم گسسته است
جان من افسرد
جسم من فرسود
صداقتم،محبتم ،یکرنگی ام ،سادگی ام ای دوست
آتش به تمام دودمانم زد و رفت
نـشتر به رگِ روح و روانـــم زد