تبليغاتX
یاقوت کبود

 

همه ی هستی من این اشعار است

شاید این دلتنگی ، شاید این تکرار است

التهابی سوزان در مسیر تقدیر

شاید ان تصویر خسته بر دیوار است

ساقه های تردید ، شاخه ی بشکسته

بغض سنگینی که ، بودنش ازار است

همه ی هستی من سایه های اندوه

در نگاه تلخ کودکی بیمار است

صفحه ی دل خالی ، دردها پوینده

دم به دم هر لحظه وحشت و تکرار است

همه ی هستی من در نگاهم رسواست

می نویسم قلبم خسته و تبدار است

همه ی هستی من رنگ هایی مبهم

در غبار قابی ، کهنه بر دیوار است

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط سمیه
و بدانیم اگر مرگ نبود
دست ما پی چیزی می گشت
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده، از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور میاید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی وودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است، به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت
پر اکسیژن مرگ است
درنبندیم بروی سخن زنده ی تقدیر
که از پشت چپرهای صدا می شنویم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط سمیه
 
مادرم گندم درون آب ميريزد
پنجره بر آ‏فتاب گرمي آور ميگشايد
خانه ميروبد غبار چهره ي آيينه ها را ميزدايد
تا شب نوروز
خرمي در خانه ي ما پا گذارد
زندگي بركت پذيرد با شگون خويش
بشكفد در ما و سرسبزي برآرد


اي بهار اي ميهمان دير آينده
كم كمك اين خانه آماده است
تكدرخت خانه ي همسايه ي ما هم
برگهاي تازه اي داده است
گاهگاهي هم
همره پرواز ابري در گذار باد
بوي عطر نارس گلهاي كوهي را
در نفس پيچيده ام آزاد
اينهمه ميگويدم هر شب
اينهمه ميگويدم هر روز
باز ميآيد بهار رفته از خانه
باز ميآيد بهار زندگي افروز
   


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط سمیه
 
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم،تا که در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده به لب، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط سمیه
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin